جهانی که ما در آن زندگی می کنیم جهان ایده آل ها و آرمانگرایی ها نیست و علتش هم اقتضای ذات انسانی است . جنگ و خونریزی ، بی اخلاقی و خشونت ، غارت و جنایت ، عداوت و نفرت و ... همه اقتضای ذاتی زندگی انسانی هستند و تقریبا گریزی قطعی برای اینها متصور نیست .
شاید نه به غلظت اندیشه "هابز" اما به هر صورت انسانها چه از نظر ذاتی و چه در پروسه اجتماعی شدن مستعد وارد آوردن خسارت به دیگر همنوعانشان هستند و ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:52  توسط محمد علی امجدیان
|

از اطراف میدان آزادی با هدفی نه چندان معلوم ، می گذشتم و به بد عنقی ایام و بی وفایی روزگار فکر می کردم که ناگهان ، چشمم به گوشه پیاده رو افتاد . معتادی صد در صد بی سواد و سفره ای پر از کتابهایی ادبی و تاریخی . زیاد به این تناقض عمیق فکر نکردم که چگونه ادبیات را می شود با اعتیاد جمع کرد . شاید "گرسنگی" و " تلاش برای بقاء" همان اصول قدیمی ای که همیشه خیلی چیز ها را با هم جمع می کرده و میکند این بار هم یک تجمع پارادوکسیکال را در گوشه یک پیاده رو سامان داده بود . چه می دانم !؟. بی اختیار چشمم به کتابی افتاد بنام " دیوان ایرج میرزا " رفتم که بردارم اما دیر شده بود . جوانی دیگر قبل از من پیش دستی کرده بود و کتاب را برداشته بود ، در همین حین چند نفر دیگر هم دور این کتاب جمع شده بودند . شک نکنید که هیچ کدامشان هم نه سوادی آنچنان ادبی داشتند نه حس و حال کتابخوانی . فقط چون ایرج میرزا بود و رک گویی های بی پرده اش ، این همه مشتری داشت. آنهم بعد از سی و پنج سال گذشتن از چاپ آخرین نسخه اش. به هر حال من در آن اثنا چیزی نگفتم خودم را هم مشتاق کتاب معرفی نکردم . نمی خواستم بیخود کتاب ایرج میرزا را قیمتی کنم . به خودم گفتم:" من ایرج میرزا را می شناسم "
همان مادر دلسوز که می گفت :
آه دست پسرم یافت خراش *** آه پای پسرم خورد به سنگ
شعری از اوست ( این را در کتاب های درسی خوانده بودم )
البته یادم می آید که بعدا خوانده بودم ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:30  توسط محمد علی امجدیان
|