كتاب "دا" شرح قصه خون آلودي است كه تنها مشتي از خروار خاطرات دردآلود و خونين مردمان زجركشيده ايران است . دا خون نوشته اي است كه اتفاقا اين بار افسانه نيست بلكه حقيقت تلخ و خاطره سياهي است كه برگونه تاريخ اين سرزمين نقشه بسته و براي هميشه باقي خواهد ماند و پيام هايي از سبعيت و خونريزي دشمنان ايران و مظلوميت و رنج هاي اشك آور زنان و مردان اين سرزمين را به گوش آيندگان خواهد رساند و فرياد مظلوميت مردمان اين مرز و بوم را در گوش تاريخ خواهد سرود .
خاطرات سيده زهرا حسيني را بهتر است مرفهين بي دردي كه ديروز و امروزشان را در كاخهاي امن و ديشب و امشبشان را در تخت هاي پر قو گذرانده اند ، بخوانند .آنهايي که فشار خونشان با حركت يك موش كوچك از روبروي چشمانشان چندين درجه بالا و پايين مي شود و مشاهد اين صحنه دهشتناك آنان را نيازمند آب قند و دكتر خصوصي مي نمايد و آنان كه با مشاهده يك سوسك مرده براي ساعاتي از حال مي روند واز اين واقعه دردناك چندين روز در عذاب روحي اند . اينان بايد مي بودند و مي ديدند كه وقتي در سردخانه جنازه دوستانت از دستت سر مي خورد و دست جدا شده اش در دستان تو باقي مي ماند يعني چه ؟ بايد مي بودند و مي ديدند وقتي از يك خانواده چهارده نفري تنها يك پسر بچه ده ماهه متلاشي نشده يعني چه ؟ اينها بايد مي بودند و مي ديدند كه وقتي مجبوري تكه هاي له شده مغز مردمي را كه تا دقايقي پيش در كنارشان بوده اي را با كف دستانت جمع كني يعني چه ؟ بايد ميبودند و مي ديدند كه زنان يك نقطه از اين سرزمين چگونه مجبور به لگد مال كردن طبع حساس و عاطفي خود شده اند و زنان آنها در سرزمين گل بلبل و در لواي امنيتي كه شهيدان شهر برايشان محيا كرده اند مشغول نق زني بشوند كه چرا انقدر در تلويزيون از جنگ صحبت مي شود و آرامش خيال ما را به تشويش خاطر مبدل مي كنند ؟و مردانشان فرياد بر آرند كه چرا پول زبان بسته نفت را به شكم خانواده شهدا ميريزيد و چرا به مردم انقدر نمي رسيد و همه هم و غم خود را مشغول دفاع كرده ايد ؟ چرا شما ها انقدر جنگ طلبيد ... .
همچنين خاطرات سيده زهرا حسيني را بايد آنهايي بخوانند كه ديروز و امروز منافعشان بدانها اجازه نمي داد كه از جان و مال و قدرت خويش مايه بگذارند و براي از دست ندادن اين سه هر كاري مي كردند و مي كنند . آنان كساني بودند و هستند كه هم زندگي آرام و در رفاهي را مي طلبند و هم با نام دين نان ميخورند و براي اينكه مقبول مردمان خويش باشند رنگ ريا بر پيشاني خويش زده و در انتظار توفيق براي راهيابي به جبهه هاي جهاد به گوشه اي خزيده و به عبادت مرئي پرداخته اند . و همچنين آناني كه ديروز راه مهمات را براي دفاع مردمان اين سرزمين مي بستند و امروز هم به شكلي در راه منافع خويش از هيچ گناهي و ستمي فروگذار نمي كنند و برايشان مهم نيست كه مردم سرزمينشان چگونه مي زيند و چگونه مي ميرند .
***
حسن هاي اين اثر هر چه كه باشد نبايد باعث شود چشمان خود را ببنيدم و كاستي هايش را نبينيم . به هر حال اكنون كه نگاهي به نيمه پر ليوان كرديم لازم مي آيد كه نيمه خالي آن را نيز مشاهده اي بيندازيم و آن را هم نقدي بنماييم . به هر صورت كتاب دا كتابي است كه در شرايط اسفبار كنوني كتابخواني در ايران توانسته به شكلي باور نكردني مخاطب جذب كند اما چگونه اين اثر كه نميتوان گفت كم نقص هم نيست توانسته است تا اين ميزان بالا * فروش كند . به نظر می رسد تا حد زيادي فروش بالای کتاب بیشتر برمبنای یک هیستری توده ای و یا یک چشم و هم چشمی کاملا ایرانی انجام گرفته باشد تا یک آگاهی از پیش برنامه ریزی شده . دلیل این حرف هم شاید انتقادات جدی ای باشد که هم از نظر قالب شناسی و هم از منظر محتواشناسی بر ادبيات کتاب وارد است .
اول از همه قالب و نوع نگارش متن است که هر چند سادگی اش میتواند بنوعی حسن محسوب شود اما كم رنگي آرايه ها و ويرايه ها ي ادبي در آن فرهیختگان و پختگان عرصه ادبيات را ناخشنود مينمايد . چه بخواهیم چه نخواهیم ممکن است کتابی که به این تیراژ برسد روزی از گذر چشم نویسندگان بزرگ و فرهیختگان ادبی این مرز و بوم هم گذر کند. آنجاست که قاضیان اندیشمند و فرهیختگان دانشمند حکم آماتور بودن نویسنده را در نگارش کتاب صادر میکنند . هر چند که عوام (كه البته قشر معدود كتابخوان ايران را در شرايط كنوني نميتوان عوام تلقي كرد) ممکن است این سبک نوشتن را بپسندند لکن میشد به ساختار متن استحکام بیشتری بخشید و ممتنع بودن را چاشنی سهولت متن نمود . منظور این است که اتفاقی که در کارهایی همچون "کافه پیانو" رخ داد وفرياد بسیاری از بزرگان عرصه ادب و هنر را بلند کرد در اینجا رخ ندهد . البته این ایراد به اعتراف راوی کتاب به خود راوی برمی گردد نه به نویسنده ، سیده زهرا حسینی عنوان میکند : (در نوشتن کتاب) حتي اگر جايي ميگفتم «پيش رفتيم» و خانم حسيني مينوشت «پيشروي كرديم» من اعتراض ميكردم و ميگفتم من اين جمله را نگفتهام و ايشان آن را پاك ميكرد و مجدد مينوشت. (1) هرچند کتاب دا ماهیتي روایت گونه و گفتارنوشتاری دارد و نباید انتظار یک متن رمان گونه را از آن داشت اما بهتر بود که با بازبینی وویراستاری دقیق اثر اندکی از کاستی های فني و ادبي اثر را تقليل مي داديم .
***
از قالب کار که بگذریم قطعا محتوای کار قابیلیت بررسی بیشتری را خواهد داشت . ما در اینجا هرگز بنا نداریم که یک نقد ادبی درون محتوایی کلاسیک را مطرح کنیم که نه در توان ماست و نه در دستور کار ما . اما به قدر تشنگی زوایای خاصی از درون مایه کتاب دا را به چالش میکشانیم و به نوبه خود نیمه خالی لیوان دا را مینگریم و بررسی كلاسيك نیمه پر محتواي دا را به دیگر دوستان وا میگذاریم .
اگر بدون اینکه صفحات پایانی کتاب دا را نگاهی کرده باشیم و متن را از ابتدای کتاب خوانده باشیم نوعی نگاه آرماني و ایده آلیستی در ما تقویت مي شود كه دوست ميداريم قهرمانهاي داستان را موجوداتي معصوم و ماورائي تلقي كنيم كه هيچ گاه اشتباه نميكرده اند . در اين كتاب مي بينيم كه نويسنده تقلي ميكند كه هيچ يك از شخصيت ها را به رنگ خاكستري معرفي نكند بلكه دوستان و دشمنان را به رنگ هاي سفيد و سياه به مخاطب بنماياند . موضوع سر این نیست که واقعیات در این کتاب گفته نمی شود حتی حرف ما این هم نیست که چرا واقعیات بدین شکل در کتاب به تصویر کشیده شده است بلکه موضوع این است که چرا هیچ شخصيتي به رنگ خاکستری نمايش داده نشده و اگر هم گاهي افرادي را به رنگ خاكستري ببينيم به زودی در روال داستان یا سياه مي شود يا سفيد . یقینا خاطرات سيده زهرا حسینی در بیان گوشه ای از رنج انبوهی که مردمان این سرزمین در جریان جنگ خانمان سوز تحمیلی داشته اند و همچنین بیان رشادت ها و ایستادگی های ملتی بزرگ موفق از آب در آمده لکن آرزو داشتیم که از مطلق شدگی افراطی پرهيز مي شد و برخی از حقایق هر چند ناخوشایند بینابینی و خاكستري بحثی می شد و از کلیشه پردازی تکراری داستانهای جبهه و جنگ پرهیز می شد . ما به هیچ وجه در سبعیت دشمنان در برابر مظلومیت و بی پناهی ملت ایران در جنگ تحمیلی تردیدی نداریم . اما هميشه داستانهاي جبهه و جنگ وقتي وارد كليشه ها شده اند ماندگاري خويش را از دست داده اند .
بنيادين كاستي دیگر کتاب روحیه بیش از حد تراژیک و مطلق شخص راوی است که خود در بسياري از موارد سد راه نويسنده بوده است البته اين موضوع از منظري ديگر ميتواند به عنوان حسن كتاب هم مطرح و بررسي شود اما به هر ترتيب كتاب دا شرح واقعيتي تلخ از واقعيات جنگ است كه روحيه تراژيك راوي ميتواند نوعي آسيب براي بيان واقعيات اين نوع آثار باشد .
***
از منظر جامعه شناسي ادبيات امروز در غرب پرفروش ترين كتاب ها آن دسته از كتابهايي است كه به نوعي بدانها نام " ادبيات نان و آب دار" اطلاق مي شود و مولفه هاي اصلي اين نوع ادبيات پرفروش ، پرداختن به مسئله " جنسيت " و " خشونت " است (2) اين دو مولفه در هنر نان و آب دار غرب به نوعي حرف اول را مي زنند حتي در عرصه سينما هم هر فيلمي كه از اين دو مولفه خالي باشد چندان فروش و مقبوليت نميابد . هر چند جنسيت و خشونت به شكل آثار غربي در "دا" وجود ندارد اما همين اصل هم به نوعي اين اثر و آثاري اينگونه را (هرچند آثاري اخلاقي و ارزش مدار هستند را ) تحت الشعاع قرار مي دهد . همين كه قهرمان داستان دا يك دختر جوان است كه دست به اعمالي قهرمانانه مي زند نوعي نگاه جنسيتي را در مخاطب اثر زنده ميكند كه او را به سوي ادامه داستان مي كشاند و ترغيب مي نمايد . افرادي كه مخاطب اثر هستند (چه دختر و چه پسر ) به نوعي در گير ادامه داستاني مي شوند كه يك جنس ، در گير و دار حادثه اي وحشتناك ، با افراد جنس مقابلش هم آوردي مي نمايد و اعمالي خلاف عرف روحيه جنس خويش را انجام مي دهد . از طرف ديگر صحنه هاي وحشتناك داستان كه بيانگر اصل دوم يعني همان اصل خشونت در ادبيات نان و آب دار است را هم در اين اثر بشدت بيشتري از اصل قبلي مشاهده ميكنيم كه اين عامل را هم ميتوانيم از عوامل فروش نجومي كتاب بدانيم . اما اگر بخواهيم از انصاف هم عدول نكرده باشيم ضمن بيان اصول علمي مسئله فروش كتاب (كه زيرشاخه گرايش جامعه شناسي ادبيات است ) بايد دا را خاطره اي مشترك از مردمان زجرديده سرزمين ايران بدانيم كه كم و بيش در نزد اكثريتشان ازدست دادن جواني در نزديكان و دوستان در سالهاي جنگ آنان را داغديده كرده است و همين حس و روحيه زخم خورده است كه آنان را به سوي خريد اين كتاب و كتاب هاي اينچنيني وا مي دارد . مردماني كه حتي اگر مانند زهرا حسيني خون و دود و آتش را يكجا و با يك همچه حجم دهشتناكي نديده باشند اما خاطرات استرس انگيز و فشار آور دوران هشت ساله جنگ تحميلي را فراموش نكرده و نخواهند كرد .
محمد علي امجديان تابستان 1387
---------------------------------------------------------------------
پ . ن
*بيش از شصت چاپ تا بحال
1 : جهان نیوز کد مطلب : 46802
2 : روبر اسكارپيت ، جامعه شناسي ادبيات ، ترجمه مرتضي كتبي
اما کلاهی چه کسی بود ؟ عکس زیر را ببینید :

مشخصه های ظاهری این فرد چیست ؟
۱ . چهره ای کاملا حزب اللهی و اسلامی دارد .
۲. محاسن بلند داشته و ظواهر امر را کاملا رعایت می کرده .
۳. با افراد خودی و دوستان به شدت گرم صمیمی و مورد اعتماد بوده .
۴. مدت مدیدی در خدمت نیروهای خودی بوده و صادقانه کار کرده .
۵. و ...
حال سوالی که شاید در این روزگار نیز بکار آید :
ملاک های تشخیص انسان های پاک از ناپاک چیست ؟
زندگی یا چیزی شبیه آن نام فیلمی تقریبا کمدی و عاطفی است که در عین حال گویش فلسفی از مسئله مرگ و زندگی در زندگی ما آدم هاست . بازیگر نقش اصلی این فیلم آنجلیا جولی است که با یک مرگ پیش بینی شده دست و پنجه نرم می کند و دست آخر هم ... ... ... . شاید علت جذاب بودن این فیلم تجربه هایی اینچنینی باشد که گاهی هم برای ما ها پیش آمده و البته نقطه عطفی در زندگی ما بوده . ژانر این فیلم چندان مشخص نیست بدین دلیل که از هر بابت قابل تحلیل است اما در کل فیلم جذابی است . جالب ترین دیالوگ فیلم بنظر من آن قسمتی بود که پیت به لینی میگفت " اگه قرار بود یک هفته بمیرم سعی میکردم هر لحظه رو زندگی کنم "
هر چند زندگی در نگاه پیت با زندگی در نگاه من خیلی خیلی متفاوت است اما به طور کلی این نگاه را دوست دارم . اینکه ما آدم ها تا وقتی که مرگ به در منزلمان نیاید آدم نمیشویم حقیقت دارد .
گفتگوی لینی با گوئن دقیقا بخاطر این بود که گوئن مرگ را برای پاسخ های عاطفی خواهرش درک نکرده بود و توهم روال طبیعی تمسخر های پی در پی در زندگی و طعنه و کنایه های اطرافیان موجب جواب های آنگونه از سوی گوئن می شد .
به طور کلی بی اخلاقی ما آدمیان تا لحظه دیدن مرگ برایمان متجلی نیست . آرزو های دور و دراز هم آفت ویرانگر زندگی است . شاید اندیشه مرگ مجالی باشد برای کشفیدن خود واقعی .
پس هر روز طوری زندگی کن که انگار آخرین روز عمرتوست .
این لیله الرغائب هم آمد اما هنوز فرشتگان به ما رغبتی نمی کنند . هنوز در گیر و دار دنیا اسیر مانده ایم و هنوز هم هیچ پلکانی برای گریز از اسفل السالفلین برای ما در دسترس نیست . شاید آرزوهای خود را به گور ببریم اما هرچند هم دستمان از آرزو هایمان کوتاه شده باشد اما خود آرزو به صرف بودنشان قشنگ اند . ای کاش بار اندوه اتفاقات اخیر بر دوشمان سنگینی نمیکرد تا رنگ آرزو هایمان اینچنین نبود . ای کاش ... ای کاش ... و این ای کاش ها همان آرزوهای ماست ...
نمی خواستم از بازار پرتنش سیاسی اخیر کشور بحثی بکنم ! اما چه کنم ؟ دلم آرام نمی گیرد !
انتخابات خرداد هشتاد و هشت می توانست فرصتی باشد برای جهش عظیم کشور به سوی انسانیت و کرامت الهی ! با این موضوع کاری نداریم که چه کسی رای آورد و چه کسی بازنده شد . آنچه در اینجا مورد تاکید است فضایی است که در روزهای اخیر بر کشور بزرگ ایران و ملت عزیزش تحمیل شد .
مدتی پیش با خودم فکر میکردم که چرا طبق حکم اسلام مسابقه و رقابت برای پیروز شدن عملی حرام است ؟ این امر چرا تقبیح می شود ؟ چرا برنده و بازنده شدن در یک رقابت حرام الهی است ؟ اگر پیش از این نمی دانستم جواب این سوالات چیست یقینا در این روزها مطمئن شده ام که این مسئله یک دستور مترقی اسلامی است . رقابت و مسابقه برای پیروزی خود به خود مسائل و مشکلات اخلاقی زیادی را دامن می زند و این بزرگترین آفت رقابت است . در میدان مسابقه و رقابت طرفین سعی دارند با استفاده از همه حربه های موجود به هدف خویش که همان پیروزی است دست یابند . در این میدان پر آشوب بازار گناهانی چون دروغ ، تهمت ، غیبت ، افترا ، فریب کاری ، دشنام ، جنجال ، آشوب و صدها گناه دیگر گرم می شود و هر آنچه که به کرامت و شرافت انسانی مربوط است در بازی شرکت داده نمی شود .
انسانهای وارسته و پرتلاشی را میشناسم که علیرغم لیاقت و مدیریت شان تا بحال حاضر نشده اند که در هیچ رقابت انتخاباتی ای شرکت کنند . هر بار هم که از آنها گلگی کرده ام که چرا این عرصه را خالی میگذارید تا افراد نالایق وارد این عرصه شوند در جواب گفته اند که : به جهنمش نمی ارزد . واقعا هم همینطور است . کسی که وارد میدان های رقابتی مختلف چه سیاسی و چه غیر سیاسی می شود باید برای همیشه قید راستگویی و صداقت و پاکی و بی شیله پیلگی خویش را بزند . توهم است اگر کسی بگوید می شود با پاکی تمام سخن گفت و در رقابتی پیروز شد . توهم است اگر کسی بگوید در پیروزی اش حق کسی ضایع نشده است . توهم است اگر کسی پیروز شده باشد و بگوید صداقتش را ، ایمانش را و انسانیتش را حفظ کرده . مگر تاریخ گواهی نمی دهد که هیچ یک از ائمه هدی (علیهم السلام) (بغیر از امیرالمومنین) در منصب سیاست جایگاه چندانی نداشته اند . اینکه ائمه در بازار سیاسی هیچ گاه پیروز نبوده اند علتش همین است . رسیدن به منصب صدارت در تمامی جوامع تقریبا نیاز به گذر از یک رشته تعهدات الهی و انسانی دارد که این امر از مقام شامخ ائمه هدی بعید بوده است .
در هر صورت چون سیاست چیزی جز مسابقه و رقابت های گوناگون نیست بنابراین اخلاق در آن محلی از اعراب نمی یابد و اهداف تمام وسائل را توجیه می کند .
اما در مورد آنچه که در این روزها بر ایران گذشت به طور کلی همه جناحهای سیاسی کشور دچار اشتباهات و بی اخلاقی هایی شدند که البته برخی از این بی اخلاقی ها در نزد برخی بسیار سنگین تر و نابخشودنی تر بود . اما هر چه بود محل آزمونی بسیار بزرگ برای کشورمان ایران بود . شاید بازی سیاست برای نخبگان سیاسی ساده تر از این هایی که ما فکر میکنیم تمام شود اما برای مردم شاید بسیار سنگین تر از اینها تمام شود . گسستگی اجتماعی ، درگیری ، آشوب ، بی اخلاقی و حتی کشته شدن عده ای از مردم ( حال به هر دلیلی و توسط هر کسی ) تنها مواردی از تبعات این انتخابات بود . وقتی استارت بی اخلاقی از سوی نخبگان سیاسی یک کشور زده می شود دیگر نباید هیچ انتظاری از توده ها داشت . آن هم در کشورهایی که همه چیز را شعور سیاسی توده ها مشخص نمیکند بلکه ملت ها سوار بر امواج رسانه ای نخبگان خود به این سو و آن سو می روند . حال اگر بخواهیم ببینیم که چه چیزی در این بازار رقابت هدف است که تمام وسائل دست یازیدن به آن به نوعی توجیه می شود باید در یک کلمه بگوییم منافع . منافع همه چیز را توجیه میکند . هر کسی که بد اخلاقی میکند و حتی حاضر است هزینه های سنگین ملی و رسانه ای دیگران را هم بابتش بپردازد حتما منافعی سنگین تر از این هزینه ها دارد . کسی که حاضر است رسانه های خارجی تمام کشورش را زیر سوال ببرند حتما منافعی ارزشمند تر از این ها را دارد . کسی که حاضر است مردمش در این بازی کشته شوند حتما منافعی سنگین تر و ارزشمند تر از جان شهروندانش در پیروزی اش نهفته است . و در کل این منافع گروههای سیاسی است که همه چیز را توجیه میکند ... و این جواب این سوال است که :"به چه قیمتی؟"
جناح شکست خورده در این انتخابات حتی اگر مدعایش حق هم باشد چه بخواهد چه نخواهد چه بپذیرد چه نپزیرد شکست خورده است و این دقیقا مانند همان مسابقه فوتبالی است که حتی اگر داورانش هم اشتباه کرده باشند بعد از اتمام بازی همه چیز تمام شده است . شاید بهتر بود با شناخت شرایط موجود اصطکاکاتی را که منجر به مرگ عده ای از مردم شریف مان می شد را کمتر میکردیم و دامن گسترده شدن آشوبهای خونین را در اجتماع هزاره سومیمان را اندک تر می کردیم . چه بسا البته من در اشتباه باشم اما هر چه بی اخلاقی ها در جامعه دامن زده شود پاسخ های غیر اخلاقی در برابر آن هم بیشتر می شود و ما باید این سوی داستان را هم در نظر داشته باشیم .
باید بنشینیم و ببینیم که چه بر سر ایرانمان خواهد آمد و آیا ما به کرامت انسانی سرزمین نورانیمان باز خواهیم گشت یا وضع از این هم وحشتناک تر می شود و بی اخلاقی می رود که حرف آخر را بزند یا ... ؟ ای کاش که اینگونه نباشد ...
در پایان هم شعری از سهراب ... که البته شاید هیچ ربطی هم به دل نوشته های این پستم نداشته باشد اما گاهی سهراب خوانی مرا آرامم می کند ... و ... ... ... ...
ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه ی آب
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی
کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها
و بیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست ، گلچه ها پیدا نیست
سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست
نیمه شب باید باشد
دب اکبر آن است ، دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود
یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب
یاد من باشد ، هرچه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بربخورد
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است ...
با نگرانی اینکه این متون هم مانند همه گفته ها و نگفته هایم در روزهای گذشته برایم سردردی و درد سری باشد تصمیم گرفتم همه گفته هایم را در شعری بیان کنم . اما کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد !!!
بگذار بنویسم هر چند محتاطانه تر ! بگذار بنویسم هر چند پشیمان تر از گذشته ! بگذار بنویسم هر چند دل شکسته تر ! بگذار بخوانند دوستان و دشمنان درکمین نشسته ! بگذار بی نام دشنامت دهند ! صبر کن و آسوده باش و خدایت را یاد کن .
در حول و حوش سالروز هجرت اسطوره ای سترگ از دیار مزینان هستیم که حیاتش حیات بخش جان جهانی بود و کویرش دشت ساز صد ها دل کویری . ای دکتر بزرگ ! کاش رنج هایی که تو از بیدادشان داد میکردی پس از گذشت سی و دو سال از تاریخ هجرتت امروز برطرف شده بود تا در برابرت سرفرازانه نیایش میکردم و شادمان دست میکوفتم . اما چه کنیم همه هستند و تو نیز (بلاتشبیه) مانند پیامبران گذشته نبوتت خاتمه یافته !
ای روح مقدس کجایی که ببینی همه درد هایت همچون یک اپیدمی پیکره ما عاشقانت را فرا گرفته اما توان نداریم آن آرمان ها را متجلی سازیم . کجایی که ببینی که چگونه از دین نان میخورند و دین جابجا عرضه میکنند . کجایی که ببینی منفعت دین را زیر پوتین به ظاهر مقدسش له میکند .
عجب روزگاری شده ! مردم کوچه و بازار ، مسلمان و کافر ، دوست و دشمن همه و همه به خون هم تشنه شده اند . ناجور بد و خوب با هم قاطی شده . ما که از اول کار هم خوب نبودیم الآن امر بر ما هم مشتبه شده. نکند کفری کرده باشیم . نکند عکس خدا دریده باشیم . نکند فاسق شده باشیم و خودمان خبر نداریم .
شک مکن که نشناسی بعد از این خدا را هم
آیه های مذهب را بس که پیش و پس کردند
این روزها از هر چه رنگ خاکستری است متنفر شده ام . ای کاش همه چیز سیاه و سفید باقی میماند . لعنت خدا بر رنگ خاکستری ! لعنت خدا بردوست و لعنت خدا بر دشمن وقتی معلوم نباشد فرق این دو چیست ! لعنت خدا بر دمکراسی ! لعنت به هرچه نقیضین مجتمع شده . این چه واقعه شومی بود که به ملت ما تحمیل شد . این چه دردی بود که بر دردهای گذشته مان اضافه شد ... پناه بر خدا !
ای خدا خودت میدانی . تو اگر حتی دشمن من هم باشی ، با من بخاطر منافع خودت دشمنی نمی کنی پناه بر تو ! تو که نزد ما منفعتی را نداری . من هر کسی را بغیر از تو به دوستی گرفته ام پشیمان شده ام . چه بگویم که از همه دوستانم که بخاطر منافع نفسانیشان با من دوستی میکرده اند متنفر شده ام . شاید خیلی خود خواه باشم که انتظار دارم دوستانم لحظه ای هم برای من باشند . راستی اگر واژه های ایثار ،گذشت ، انصاف وجود خارجی نداشت پس چرا خلقشان کردی . ای کاش این تنفر از نارفیقان و تنفر نارفیقان از من لا اقل مرا به تو برساند هر چند با تو هم دشمنی هایی کرده باشم . من یک چون تو دشمنی را به هزار دوست نمیدهم .
این روزها همه دروغ میگویند ! به جایی که بر نمیخورد بگذار ما هم یک دروغ بزرگ بگوییم : حال ما خیلی روبراه است و از هیچ غمی ملالتی نداریم . (این هم دروغ ما ! بروید و ثبتش کنید و از هر مرکزی که دلتان میخواهد آمارش را بگیرید تا شما بفهمید راست و دروغش را من حالم روبراه شده ،)
راستی گذشته از دیگران ، دوستان ما هم میتوانند این آمار را صهیونیستی بخوانند و برای هر جهنم دره ای که فکرشان میرسد نامه و عریضه بنویسند و از کوچه و بازار برایش امضا چمع کنند (راستی بقالی مشتی احمد فراموش نشود) (آبروی مومن کیلویی چند .؟ از عالی جناب سرخپوش که آبرودار تر نیست ) . آنوقت در گوش زمین و زمان بخوانند که فلانی خیلی پدر سوخته است ، بی شرف آمده در سایت های اینترنتی که همه اش صهیونیستی است غیر مستقیم عکس خدا را دریده و به ما دو سه نفر که یاران صدیق اسلام ناب محمدی هستیم هم غیر مستقیم توهین کرده )
این روزها همه جا به هم ریخته ! نامروت های آشوبگر درون ما را هم آشوبانیده اند . خدا کند شیشه های گل فروشی قلبم را نشکنند .
این روزها بعضی ها دکان باز کرده اند . البته بعضی ها ماهی گیری هم میکنند . کم که آب گل آلود نشده .
این روز ها !!! ای داد بیداد !!! بگذریم !!!!!!!!!!
کاش بجای این ! علامت تعجب ها علامت گریه هم اختراع میشد !!! تا میدیدید چقدر از زمانه اندوهگینم ! ! خدایا به محمدت قسم که هنگامی که خاکستر بر صورتش میریختند گوشه چشمی می انداخت و با خنده دشمنش را ترک میکرد ، خدایا به موسایت که مومنان سامری را با آن همه فتنه انگیزی بخشید . خدایا به مسیحت قسم که وقتی قومش او را به صلیب می کشیدند برایشان از تو التماس میکرد که انها الآن نمیفهمند چه میکنند آنان را ببخش ! به همه این ها قسمت میدهم که مرا ببخش ! دوستان نا آگاهم را نیز !
خدایا به من بفهمان که چگونه باید ندیده و نشنیده تو را باور کنم و خدایا به دوستان دور و نزدیک ماهم بفهمان که تا نبینند و نشنوند باور نکنند و با ایمان خویش بازی نکنند ...
ای پیام آوران خدا چرا با جماعت انسانی وداع کردید ؟ چرا نبوت را خاتمه دادید مگر کم جهل در بازار جامعه انسانی باقی مانده بود . مگر چند تا مدعی از مدعیان زمان عیسی ، موسی و محمد (ص) کم شده بود . مگر قدرت طلبات از جامعه انسانی رخت بر بسته بودند . مگر نمرود و نمرودیان نابود شده بودند . وای به حال ما . چه بگویم . هرچند چوپانان رفته اند اما گوسفندان همچنان هستند و سگان نگاهبان گله هم البته هستند . میخورند از گوشت این گوسفندان و همچنان ادعا میکنند که بر سر آنان حقی دارند . پیامبران یا همان شبانان چگونه حاضر شدند که گله عظیم گوسفندان را رها سازند و به بهشت رضوان سفر کنند و در آنجا خوش باشند . نگرانم از اینکه بگویند : به ما دشنام می دهی ؟ سگ خودت هستی ! پدر... ! سگ جد و آباد توست !!! دشمنان ما یا خائن هستند یا غافل و توهم زده امیدوارم دومی درست باشد ... هر چند ...
میترسم از اینکه فردا عده ای بگویند : بحق دریدن عکس خدا باید مجازات شوی هر چند پیش از این خودت بر دل الواح فشرده نقش خدا میکردی ؟ هر چند هم اکنون شبانه روز خویش را برای نقاشی عکس خدای واقعی صرف میکنی ! بی خبال . از همه چیز که نمیشود بی پرده سخن گفت
سخن کوتاه ! بگذریم !
که باید دیر یازود گذاشت و گذشت !
در این روزگار تلخ چاره ای ندارم جز اینکه سخنان دوست را زمزمه کنم که گفت :
فَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا وَمِنْ آنَاء اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ النَّهَارِ لَعَلَّكَ تَرْضَى .
بر آنچه می گويند شکيبا باش و پروردگارت را پيش از طلوع خورشيد و پيش ، از غروب آن به پاکی بستای و در ساعات شب و اول و آخر روز تسبيح گوی شايد خشنود گردی .
در این خرداد چه رخداد هایی که رخ نداد . چه تهمت ها که نثارمان نشد . چه آبرویی که از ما برده نشد . چه کتک ها که نخوردیم ... ... ... . عجب خرداد وحشتناکی بود . خدا تیر ماه را به خیر کند . شاید تیر خلاص را در تیر ماه به ما بزنند . هرچه بود صف بندی های حق و باطل کمی مشخص تر شد . هر چه بود مرز قانون مداری و قانون گریزی بیشتر دیده شد . هر چه بود خیلی ها را خیلی خوب شناختیم . راستی الان که فکر میکنم میبینم که ول معطل بوده ایم . غیر از اینکه کوله بار تجربه ام سنگین تر شد چند نارفیق هم به جمع نارفیقانم افزوده شد چیزی عایدم نشد . چه روز های وحشتناکی . هیچ کس به دیگری رحم نکرد . حتی هیچکس به آبروی دیگری رحم نکرد . برادر به خون برادرش تشنه بود و دوست به خون دوست . تهمت و غیبت و دروغ نقل و نبات محافل شده بود . همه مردم ما در انتخابات شرکت کردند . اما یکی نبود . خدا ! خدا نیامده بود ! هیچ کس به خدا فکر نمی کرد . بازهم خدا رای نیاورد . !!!
یــک دم نـــگــاه آیـنـــه هــــا را نــگــاه کــن ای گـمــره از ره جــان ، ره بــه راه کـــن
خود را ببین و ســنـگ به مـرآت هــا مــــزن بد بینــی سیـاه خــــودت را ســیـاه کن
یوسف وشـان به سینه تو غــم گــرفـته اند همت کـن و طـناب رهایی بـه چــاه کــن
تا کی ز رنـــگ تیــره شــب نالـه می کنـی بی مهر اگر شدی تو نگاهی به مـاه کـن
گر بی پناه و خسته دل از این جهان شدی بر قــــلـب خــــسته ات او را پـــنـاه کـــن
گر ســلسله جـــبــال بـــلا بر سرتـو ریـخت کوه خراب گـــشته بــسر را چـو کـاه کـن
یـک چـــند با خـــود و او بــاش و بــی بُــتان عــرض ارادتـی چـو حــنیفان بــشاه کــن

